حمید ص
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حمید ص
آرشیو وبلاگ
      دل نوشته ....... ()
شعرچه های حودم! نویسنده: حمید ص - یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۸

تو که نیستی انگار دل من گم شده است... در پس گمشده ای محو مردم شده است...
تو که نیستی دنیا به دلم زندان است... روح من تنهاتر، پر ز هر غم شده است...
-------

من که نیستم خانمان انگار کم دارد کسی.... می شوی دلتنگ با دیوارهای بی کسی... 
من که نیستم شهر دل خالی ز عاشق می شود... بی سرو دست و دمی غمناک می گردی بسی...

  نظرات ()
بعد از مدتها.... نویسنده: حمید ص - چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٢۳

سلام....

بعدمدتها که دل ودماغ تو وبلاگ آمدن را نداشتم امشب از سر تنهایی و غریبی آمدم درون کنج تنهاییهایم... این وب لاگ کنج تنهاییهای من است... تنهایی هایی که از 11 سال پیش به این ور شروع شد ودهمیشه کورسوی امیدی برای رفع دلتنگیهایم درونش جستجو کرده ام.... وبلاگی که با داستان لرزیدن دلها شروع شد... داستانی که شاید هر کداممان در برهه ای از زمان آنرا تجربه کرده باشیم اما همیشه به شکل یک حماسه بزرگ در تحول نگاهمان به دنیا از آن یاد می کنیم و جزو عزیزترین خاطرات درونمان است.... لرزیدن دلها دلیل اولیه نوشتن در وبلاگی بود که سالها سعی کردم با خودم و کسانی که به واسطه اعتماد و دوستی از این وب لاگ باخبرشان کرده بودم صادق باشم... ممکن است بدلیلی حرفه را نزده باشم و رازی را سر به مهر با بغضی فروخورده باشم اما اگر بر صفحات وبلاگم متنی نوشتم صادقانه بوده است و ترسیده ام ازاینکه دروغی به خودم گفته باشم... اگر روزی نوشتم کسی را دوست دارم دوست داشتم و اگرنوشتم خسته بودم واقعا خسته بودم و اگر نوشتم شادم واقعا از ته دل شاد بودم.... این وبلاگم واقعا دلنوشته من بود.. دل نوشته هایی که سالها قبل از اینکه دیگران به دلنوشته هایشان دلنوشته بگویند من به این تایپ کردنهای ناشی از ضمیرم صفت دلنوشته دادم و گذاشتم دلم بنویسد.... شرمنده خودمم.... شرمنده از اینم که چرا بعد مدتی دلم را فراموش کردم... گذاشتم آتش دلم را کسی خاموش کند... گذاشتم کلمات اتشینم رنگ سردی بگیرد و یادم رفت که به نوشتن زنده ام.... امشب که دارم می نویسم دلم منقلب است.... هرچند مردد و نگران نسبت به آینده ام اما خوشحالم که دلم دوباره آشتیجویانه با من حرف می زند.... نوشتن لذتبخش است و من لذتش را برای فراموشی تلخی روزگار نیاز دارم..... امشب که بعد مدتها به وبلاگم آمدم دیدم احتمالا دوستی قدیمی به آخرین پست من یادداشتی نهاده که در آن خواسته است پایان داستان لرزیدن دلها که سالهای ابتدایی این و لاگ آنرا نیمه کاره رها کردم بنویسم... اول خوشحال شدم که هنوز کسی هست مرا وبلاگم را و حرفهای دلم را بخواهد ببیند و بخواند اما دلم گرفت از اینکه قدرت نوشتن پایانی بر داستان لرزیدن دلها را ندارم و از آن بدتر داستانی عجیبتر از لرزیدن دلها در درونم هست که جرات نوشتن آنرا به هزاران دلیل موجه و غیر موجه ندارم... چه کنم که ما انسانها اسیر چنگال افکار دیگرانی هستیم که نگاهمان می کنند و در تصوراتشان از ما چیزی می سازند که شاید نباشیم یا نخواهیم باشیم... چه کنم از اینکه گاهی نوشتن بازی بر سر آبروست و گاهی آبرو تمام آن چیزیست که برایمان مانده است.... تمثیل صورتک آدمی و نقاب را همه می دانیم زیرا هر روز این داستان در زندگیمان تکرار می شود و چه بد که به آن بدجور عادت کرده ایم.... شکستن این نقابها و نشان دادن عریان درون کاری پهلوان گونه است که رستم دستانی می خواهد رشید که از طعنه و نگاه دوست و دشمن نترسد و چه بد که آدمهایی چون من می ترسند بر سر قمار به روی آبرو....

  نظرات ()
سردرگمم.... پیدایم کنید!!!! نویسنده: حمید ص - یکشنبه ۱۳٩٠/٦/۱۳

سلام

خیلی وقته چیزی ننوشتم.... الانم چیز زیادی واسه گفتن ندارم... گیجم و منگ... سلول سلول بدنم تنبل شده... انگار نمی خوان کاری بکنن.... معمولا زمانی این حالت واسم پیش میاد که نمی دونم چی درسته چی غلطه و باید چکاری انجام بدم.... موضوع گرفتن یا نگرفتن دکتری.... ایران و یا خارج... آینده... شرکت..... علم یا ثروت.... بودن یا نبودن... تراژدی و عظمت...... متلاشی شده افکارم...

همین....

 

  نظرات ()
شبهای قدر نویسنده: حمید ص - شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٩

یا من لا یدبرالامر الا هو

ای کسی که امور را کسی جز او تدبیرنمی کند.....

  نظرات ()
.... نویسنده: حمید ص - دوشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٦

میان گریه می خندم که چون شمع اندرین مجلس

زبان آتشینم هست، لیکن در نمی گیرد

  نظرات ()
.... نویسنده: حمید ص - دوشنبه ۱۳٩٠/٢/۱٩
  نظرات ()
فاطمه فاطمه است.... نویسنده: حمید ص - پنجشنبه ۱۳٩٠/٢/۸
  نظرات ()
... نویسنده: حمید ص - دوشنبه ۱۳٩٠/٢/٥

امید... شروع

  نظرات ()
... نویسنده: حمید ص - شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٠

شکست.... پایان.

  نظرات ()
کودک درون 1 نویسنده: حمید ص - سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/٩

کودک درونم نجوایی می کند..... انگار امروز بازهم سر ناسازگاری دارد....نمی دانم به کدامین لالایی باید خوابش کنم... به کدامین قصه باید او را از افکارش وا نهم و به کدامین ترفند باید حواسش را پرت کنم... نمی دانم چرا داستان زندگی ما انسانها تسلسلی است میان کودک بودن و بزرگ شدن... چرا هرازگاهی کودک درونمان آنی را تمنا می کند که روزگاری دلمشغولیتی بیش نبود... چیزی را می خواهد که مدتهاست در کنج قفسه سینه مان در زیر صدها خاطره پنهان کرده ایم...... عجب ذات غریبی دارد این انسان..... عجب نزاع نامتوازنی است میان حقیقت و واقعیت و عجب داستان شگرفی است میان عقل و دل..... کاش آرام گیرد این کودک درونم.... کاش بگذارد در این دریای مواج زندگی به غم نانی غوطه ور باشم.... کاش بگذارد اشکهایم در پس نقاب مردانگیم آرام در جای خود بمانند.... کاش کودک درونم مرا در بازی خود بازی نگیرد..... باور کنید از این کودک درون گله دارم!!! گاه سخت به تنگم می آورد... گاه چنان مشغولم می کند که فراموش می کنم سالهاست که از طلب جام و جم دل کنده ام... سالهاست بغض فروخورده روزگار جوانی را به قمار حقیقت زندگی باخته ام و سالهاست حلاوت ساده اندیشی کودکانه را به زجر بزرگ شدن باخته ام.... کودک درونم گاهی از من قویتر است... گاهی بازیگوشتر است و گاهی شیطانتر..... چه کنم با این کودک درون؟! چگونه به او بگویم گذشت ایام جوانی.... گذشت موسم دل به نرد عشق باختن و عقل به ساز دل ساختن... گذشت روزگار حساس بودن و حساس شدن.... چگونه به این کودک درون بگویم دل قویدار به بزم روزگار که اگر به فکر رویا و پری باشی زندگانیت جهنم می شود و اگر به زندگانی بیندیشی رویاهایت جهنمی..... چگونه بگویم شهر عاشقانه عاشق قصری است در دل او که در این دنیای غدار به نیم ارزن نخرند! چگونه بگویم گذشت آن روزگاری که امروز لحظه لحظه خاطراتش را تمنا می کنی.... فکرمی کنید باور کند؟ بپذیرد؟ قبولش کند؟... نه باور نمی کند... قبولش نمی کند ... آرامم نمی گذارد... کودکیست و می خواهد کودکی کند... بازی کند...... می خواهد مرا به بازی بگیرد... عقلم را... عشقم را..قلبم را.... ذهنم را.... گاهی او مرا به راهش می کشاند و گاهی من به او تشری می زنم..... کدامین برنده ایم؟ نمی دانم! و مهمتر از آن کدامین به حقیقت زندگی نزدیکتریم؟ بازهم نمی دانم!

  نظرات ()
بهار... نویسنده: حمید ص - پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٦

سلام.... بهار داره میاد.... تعابیر مختلفی ازبهار میشه... گاهی اومدنش مفهومی سیاسی داره... گاهی اجتماعی و گاهی طبیعی.....اما بهار با هر مفهومیش قشنگه.... می تونه قشنگ باشه اگه .....

  نظرات ()
خسته ام... نویسنده: حمید ص - یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٢

خیلی بده همیشه تنها باشی... درکت نکنند حتی اونایی که باید درکت کنند... خیلی بده در لحظه های بحرانی که نیاز به پشتوانه داری احساس کنی اونی که باید هواتو داشته باشه نه تنها واسش مهم نیستی بلکه خودش مشکلی میشه رو مشکلات.... چقدر آدمها خودخواه شدن.... چقدر زندگیها پوچ شن....

خسته ام.... خسته و بی انگیزه.......

کاش بهار نمی یومد.....

  نظرات ()
تولدم مبارک..... نویسنده: حمید ص - پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٢

٩ اسفند گذشت...تولدم بود... یک تولد آرام و بی دردسر.... تحویلم گرفت... کلی حال کردم.... چقدرانسنها زود خوشحال می شن.....

  نظرات ()
  نویسنده: حمید ص - دوشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱۱

از عشق یکطرفه خسته شدم..... از تنهاییم خسته شدم... از خودم بیزار شدم... از خدا ناراحتم... از جامعه بیزار شدم......... از همه چیز خسته شدم......... خستهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

  نظرات ()
.... نویسنده: حمید ص - دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۳

سرم شلوغه.... توی زندگی غرق شدم.... تا میام به خودم فکرکنم می بینم باید به کلی چیز دیگه فکرکنم که مهمتر از خودم هستن.... دلم لک زده واسه لحظه های شاعرانه تو زندگیم... خیلی وقته گمشون کردم.... انگار سن آدم که زیاد میشه رویاهاش ازش فاصله بیشتری می گیرن.... خداییش دنیا خیلی خیلی عجیب غریبه....

  نظرات ()
  نویسنده: حمید ص - پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٧

نمی دونم چرا اینجوری شده.... من لج باز نیستم دلیلش هم مشخصه چون دلم طاقت نمیاره لجبازیمو ادامه بدم... همیشه سعی کردم از یه جای قصه کوتاهش کنم... اما گاهی احساس می کنم همه چیزمو دارم می بازم... همه حقوقم رو.. همه خواسته هام رو... احساس می کنم دارم برده می شم...! این خیلی بده... مدتیه دلم ههچ وقت خوش نبوده... همیشه یه مشکلی چیزی... اونم سر چیزای الکی و مزخرف....

  نظرات ()
.... نویسنده: حمید ص - پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/٦

همیشه جدایی احساسی قبل از جدایی فیزیکی اتفاق میفته... پایان!

  نظرات ()
... نویسنده: حمید ص - یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۱

سلام

چند وقتیه که می خواهم بنویسم و نمیشه...

هر وقت حسش هست وقتش نیست و هر وقت وقتش هست حال خوشی واسه نوشتن ندارم....

نمی خوام این وب لاگ که دفترچه خاطرات منه به زبون دلم بمیره....

 

 

  نظرات ()
سوت و کور شده! نویسنده: حمید ص - یکشنبه ۱۳۸٩/٤/٢٠

چه سکوت سنگینی است در این وب لاگ!!! نه نویسنده ای که از دل بنویسد نه خواننده ای که از دل بخواند.... نکند انگیزه ها بمیرند!

  نظرات ()
غنچه و پرستو نویسنده: حمید ص - یکشنبه ۱۳۸٩/۳/٩

می خواهم امشب من شهرزاد قصه گو باشم.... از زلال ترین موهبت خداوند به انسان بگویم.. از پاکترین احساس و از زیباترین درخشش یک نگاه... می خواهم از عشق بگویم و عاشق شدن دل.... از لحظه ای که ناگهان همه جهان می ایستد تا تنها یک چیز گرما بیافریند... زمانی که تمامی هستی انسانی به پای دیگری قربانی می گردد و لذت این قربانی شدن وجودش را مسخ می نماید... می خواهم از سرگشتگی مقهور شدن بگویم.. مقهور شدن در شبیخون یک دل آشوبه ناگهانی..... زمانی که یک دل ، باخته می شود و دلی به رسم بازی زمانه، صاحب آن می گردد...  و اوج این تراژدی، درد عشقی است که به فراخور هجران، وجودها را تسخیر می نماید... هجری که در فرهنگ ما مشرق نشینها با داستانهای هزار و یک شبمان، نمود دارد و غربیان متمدن از این تمدن پر مهر در فرهنگشان محرومند.... دیر وقت است و تا کنون نیز بیش از آنچه باید درنگ کرده ام و در بیان اصل داستان سستی .. درنگی  که دیگری را در رنج و تعب انداخته است.... باید کم کم قصه را آغاز کنم... به رسم مادربزرگها... یکی بود یکی نبود.... غنچه ای بود پر از احساس.. پر از نور... پر از شور.... این غنچه با هر درخشش صبحی به دیگر شکوفه ها فخر می فروخت... حق هم داشت... او زبان زمزمه نسیم را می دانست... او می دانست  چگونه باید به صبح سلام کرد... به شبنم خندید و به خش خش برگها گوش فرا داد... غنچه هر روز بالنده تر می شد... فصل مهاجرت بود و در این زمانهاست که گردش زمین به هر کسی درس تازه ای می دهد... پرستوی رهگذری به رسم مهاجرت وتکلیف عادت، به باغ رسید... قدری بر شاخه درختی نشست....  می خواست از سفر برای شاپرک و چمن، غنچه و درخت، پروانه و گل حرف بزند... بگوید دانسته هایی را که آنها باید می دانستند.. پرستو سخن آغار کرد  و غنچه البته شنونده خوبی بود.... نمی دانم لحن پرستو مسحور کننده بود ویا غنچه را اشتیاق رویا دیدن درسر فراوان گشته بود که ناگهان لحظه ایستاد.. زمان خاموش شد و جهان جز آن دو دیگر هیچ نداشت.... غنچه بازی را باخته بود... دل بسته بود... دل بسته بود به پرستو... پرستویی که جبر زمان او را از این باغ به باغی دیگر در فصلی دیگر می برد و تعهد به رفتن داشت.... پرستو نمی دانست.. شاید می توانست حدس بزند اما انقدر لبخند غنچه در مکاشفات اول صبح برایش بینهایت می نمود که باور نمی کرد جز تلؤلؤ شدت احساسش باشد....... قلب پر مهر غنچه دیگر مثل سابق نمی زد... می خواست بیشتر بتپد... بیشتر و پرقدرت تر آب را از ریشه هایش بکشد و به ساقه اش برساند تا زودتر بلند شود و به شاخه درخت که پرستو بر روی آن می نشست برسد... چه زیبا می شد اگر  غنچه به شاخه می رسید و چه معاشقه ای رخ می داد.... اما فصلها چه زود می گذرند.... گردش خورشید و زمین با غنچه سر سازگاری نداشت... هوا رو به سردی گذاشت.. آسمان تیره شد.. خورشید چندان دیگر گرما نداشت.... آری فصل رو به تغییر گذاشت.... هوای سرد باغ مجال ماندن به پرستو نمی داد.... پرستو باید می رفت باید می رفت تا در گرمایی دیگر شاهد بالندگی غنچه دیگری باشد..... صبحی تازه دمید... غنچه بعد از سلام به صبح و شنیدن راز شبنم مثل هر روز، نگاهی به بالا کرد تا به پرستو هم نگاهی بیندازد... اما پرستو رفته بود... پرستو باید می رفت و رفته بود... پرستو با خاطره ای از نگاه مجذوب غنچه ای که راز دلش را شب قبل، از شبنم روی گلبرگش فهمیده بود، رفته بود... پرستو شب هنگام پر گشوده بود... از نگاه غنچه خجالت می کشید.. پرستو احساس گناه می کرد که قصه گوییش را بی ملاحظه ادامه داده است..... او سفری دیگر آغاز کرده بود هر چند نمی دانست در انتهای این سفر چه چیزی انتظارش را می کشد.... پرستو در آخرین لحظه، پرهایش را به شبنم اغشته به عطر غنچه که از گلبرگش می ریخت، جلا داده بود تا مست این عطر مدهوش کننده باشد.... غنچه غمین شد... باور نداشت رفتن پرستو را..... عرق کرد.... شبنمها از برگ برگ وجودش می ریختند..... انگار غنچه گریه می کرد..... باز هم مقهور شده بود اما اینبار مقهور جبر زمان.... از جمع شده شبنم برگها در کنار ساقه ظریف و لطیفش، برکه ای کوچک خلق شده بود که آیینه وار نور خورشید را به چشمان نافذ غنچه انعکاس می داد... غنچه نگاهی کرد.... برکه رخ او را به خوبی نشان می داد.... باور نداشت آنچه را که می دید.... او دیگر غنچه نبود... در پس لحظه هایی که به افسانه سرایی پرستو گوش فراداده بود به گلسرخ شادابی تبدیل شده بود  که بی شک هر بلبلی را مجذوب خود می ساخت... غنچه لحظه ای به فکر فرو رفت... صدایی شنید... آری... بلبلی بر روی همان شاخه در مقابلش نشسته بود و طنینی مستانه آغاز کرده بود.... گل لبخند زد..... آری خدا واقعاً او را دوست می داشت.....!

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر شعرچه های حودم! بعد از مدتها.... سردرگمم.... پیدایم کنید!!!! شبهای قدر .... .... فاطمه فاطمه است.... ... ... کودک درون 1
کلمات کلیدی وبلاگ عشق (٢) ترانه (۱) دل (۱) معشوق (۱) نازبانو (۱) دلنوشته حمید ص (۱) دل نوشته وصال (۱)
دوستان من   اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من