هر روز و ثانیه ای که میگذره احساس می کنم دارم پیر می شم در حالیکه حسرت خیلی چیزا بدلم مونده و شاید حسرت همین چیزاست که داره پیرم می کنه....
سال نو مبارک...
7 روز از بهار 1391 گذشت و یکسال به سنمون اضافه شد.. سنی که هر روز که میگذره سرعت تابیدنش بهم بیتشر میشه ومعلوم نیست این قرقره نخی کی به پایان خودش میرسه.... امسال هم سال با طوفان شروع شد... دارم کم کم عادت می کنم به طوفان...
سرنوشت رو گاهی نمیشه از نو نوشت حداقل من عرضه و توان اینکار رو ندارم....
سلام...
دوباره دانشجو شدم.... آن هم در مام میهن....
ایران... سرزمین بیم ها و امیدها... سرزمینی که گر بمانم کنارت در حسرت رنگین کمان آرزوها در آن ور آب شبها اشک می ریزم و اگر از برت به دیار غربت روم به یاد بوی خاطره هایت شب تا به صبح بقچه ترمه هایت را به مشامم می کشم.... چه کنم ایرانی ام و ایران عجب خاک گیرنده ای دارد....!
تو که نیستی انگار دل من گم شده است... در پس گمشده ای محو مردم شده است...
تو که نیستی دنیا به دلم زندان است... روح من تنهاتر، پر ز هر غم شده است...
-------
من که نیستم خانمان انگار کم دارد کسی.... می شوی دلتنگ با دیوارهای بی کسی...
من که نیستم شهر دل خالی ز عاشق می شود... بی سرو دست و دمی غمناک می گردی بسی...
سلام....
بعدمدتها که دل ودماغ تو وبلاگ آمدن را نداشتم امشب از سر تنهایی و غریبی آمدم درون کنج تنهاییهایم... این وب لاگ کنج تنهاییهای من است... تنهایی هایی که از 11 سال پیش به این ور شروع شد ودهمیشه کورسوی امیدی برای رفع دلتنگیهایم درونش جستجو کرده ام.... وبلاگی که با داستان لرزیدن دلها شروع شد... داستانی که شاید هر کداممان در برهه ای از زمان آنرا تجربه کرده باشیم اما همیشه به شکل یک حماسه بزرگ در تحول نگاهمان به دنیا از آن یاد می کنیم و جزو عزیزترین خاطرات درونمان است.... لرزیدن دلها دلیل اولیه نوشتن در وبلاگی بود که سالها سعی کردم با خودم و کسانی که به واسطه اعتماد و دوستی از این وب لاگ باخبرشان کرده بودم صادق باشم... ممکن است بدلیلی حرفه را نزده باشم و رازی را سر به مهر با بغضی فروخورده باشم اما اگر بر صفحات وبلاگم متنی نوشتم صادقانه بوده است و ترسیده ام ازاینکه دروغی به خودم گفته باشم... اگر روزی نوشتم کسی را دوست دارم دوست داشتم و اگرنوشتم خسته بودم واقعا خسته بودم و اگر نوشتم شادم واقعا از ته دل شاد بودم.... این وبلاگم واقعا دلنوشته من بود.. دل نوشته هایی که سالها قبل از اینکه دیگران به دلنوشته هایشان دلنوشته بگویند من به این تایپ کردنهای ناشی از ضمیرم صفت دلنوشته دادم و گذاشتم دلم بنویسد.... شرمنده خودمم.... شرمنده از اینم که چرا بعد مدتی دلم را فراموش کردم... گذاشتم آتش دلم را کسی خاموش کند... گذاشتم کلمات اتشینم رنگ سردی بگیرد و یادم رفت که به نوشتن زنده ام.... امشب که دارم می نویسم دلم منقلب است.... هرچند مردد و نگران نسبت به آینده ام اما خوشحالم که دلم دوباره آشتیجویانه با من حرف می زند.... نوشتن لذتبخش است و من لذتش را برای فراموشی تلخی روزگار نیاز دارم..... امشب که بعد مدتها به وبلاگم آمدم دیدم احتمالا دوستی قدیمی به آخرین پست من یادداشتی نهاده که در آن خواسته است پایان داستان لرزیدن دلها که سالهای ابتدایی این و لاگ آنرا نیمه کاره رها کردم بنویسم... اول خوشحال شدم که هنوز کسی هست مرا وبلاگم را و حرفهای دلم را بخواهد ببیند و بخواند اما دلم گرفت از اینکه قدرت نوشتن پایانی بر داستان لرزیدن دلها را ندارم و از آن بدتر داستانی عجیبتر از لرزیدن دلها در درونم هست که جرات نوشتن آنرا به هزاران دلیل موجه و غیر موجه ندارم... چه کنم که ما انسانها اسیر چنگال افکار دیگرانی هستیم که نگاهمان می کنند و در تصوراتشان از ما چیزی می سازند که شاید نباشیم یا نخواهیم باشیم... چه کنم از اینکه گاهی نوشتن بازی بر سر آبروست و گاهی آبرو تمام آن چیزیست که برایمان مانده است.... تمثیل صورتک آدمی و نقاب را همه می دانیم زیرا هر روز این داستان در زندگیمان تکرار می شود و چه بد که به آن بدجور عادت کرده ایم.... شکستن این نقابها و نشان دادن عریان درون کاری پهلوان گونه است که رستم دستانی می خواهد رشید که از طعنه و نگاه دوست و دشمن نترسد و چه بد که آدمهایی چون من می ترسند بر سر قمار به روی آبرو....
سلام
خیلی وقته چیزی ننوشتم.... الانم چیز زیادی واسه گفتن ندارم... گیجم و منگ... سلول سلول بدنم تنبل شده... انگار نمی خوان کاری بکنن.... معمولا زمانی این حالت واسم پیش میاد که نمی دونم چی درسته چی غلطه و باید چکاری انجام بدم.... موضوع گرفتن یا نگرفتن دکتری.... ایران و یا خارج... آینده... شرکت..... علم یا ثروت.... بودن یا نبودن... تراژدی و عظمت...... متلاشی شده افکارم...
همین....
یا من لا یدبرالامر الا هو
ای کسی که امور را کسی جز او تدبیرنمی کند.....
میان گریه می خندم که چون شمع اندرین مجلس
زبان آتشینم هست، لیکن در نمی گیرد
